اصلح شناسی و قصهی بيطار
آنها میگویند ما شناخت کافی و وافی از کاندیداها نداشتیم از این رو برای انتخاب اصلح به بزرگان مراجعه کردیم و حسب فرمایش ایشان به وی رأی دادیم، بنابراین ما مقصر نیستیم و اگر میدانستیم...
البته بخشی از استدلال ایشان درست و متکی بر مبانی عقلی است، چرا که وقتی انسان خودش کاندیدای اصلح را نمیشناسد باید همانند دیگر موضوعات مبتلا به؛ سراغ افراد متخصص و مورد اعتماد که دارای تجربه و قدرت شناخت بیشتری هستند برود و نظرات ایشان را در انتخاب اصلح مورد اعتنا قرار دهد.
اما آنچه مورد پذیرش نیست رجوع به افراد غیرمتخصص اما نامدار جهت مشاوره برای شناخت اصلح است. کسانی که در حوزههای دیگر مانند جراحی قلب، استخراج نفت، دروس فلسفه و نیروگاههای برق دارای تخصص و صلاحیتاند و در طول عمر پربرکت خود نتوانسته و یا نخواستهاند به ميدان سخت و پرظرافت سیاست عملی ورود پیدا کنند. لاجرم از تخصص کافی در این حوزه برای اعلام نظر و هدایت افکار عمومی برخوردار نیستند و بدیهی است که رجوع به ایشان میتواند مراجعان را به انحراف بکشاند.
در برخي از دورههاي گذشته افرادی مورد مراجعه مردم قرار گرفتند که با وجود بزرگی نامشان كاركشتهي ميدان سیاست نبوده و کارنامهی عملکردشان از تجارب موفق در ميدان سیاست عملي خالی بود. با این حال مورد مراجعه مردم قرار ميگرفتند. اين افراد گاهي خود زودتر از ديگران از انتخاب خويش پشيمان شده و توبه نيز ميكردند.
بنابراین اگر انسان خود از شناخت کاندیدای اصلح عاجز بود، طریق عقلی بر رجوع به متخصص احاله میدهد. ولی سخن اینجاست که نباید در شناخت متخصصی که به آن رجوع میشود اشتباه کرد. مثل اینکه برای مشاوره جهت خرید زمین و کشاورزی سراغ جراح قلب یا متخصص استخراج نفت رفت. پس باید مواظب بود و برای شناخت کاندیدای اصلح ریاست جمهوری به مشاوره با اهلش رجوع کرد والا قصهی ما حکایت 13 باب هفتم گلستان سعدی میشود. آنجا که میفرماید:
مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار (دام پزشک) رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیدهي او کشید و کور شد. حکومت (داوری) به داور بردند. گفت: برو هیچ تاوان نیست، اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی. مقصود ازین سخن آنست تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفّت (سبکی) رأی منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن دل
به فرومایه کارهای خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است
دل؛ پیرسوکِ طاقت بی، پروندیش باشه دست